پرش به محتوا
خانه » زمان در نگاه مورخان مسلمان چگونه ساخته شد؟ / خوانشی نو از مفهوم تاریخ جهانی در صدر اسلام

زمان در نگاه مورخان مسلمان چگونه ساخته شد؟ / خوانشی نو از مفهوم تاریخ جهانی در صدر اسلام

کتاب «از آغاز تا انجام؛ بازنمایی مفهوم زمان در تاریخ‌نگاری صدر اسلام» نوشته فاطمه سادات میررضی، با مقدمه‌ای از رسول جعفریان، به بررسی این پرسش می‌پردازد که مسلمانان نخستین چگونه گذشته و آینده را درک می‌کردند. این پژوهش نشان می‌دهد که در تاریخ‌نگاری کهن اسلامی، زمان نه صرفاً یک توالی تقویمی، بلکه محوری پیوسته از آفرینش تا فرجام جهان بوده است که در پیوند با باورهای دینی، معنای حوادث تاریخی را شکل می‌داده است.

زمان در نگاه مورخان مسلمان چگونه ساخته شد؟ / خوانشی نو از مفهوم تاریخ جهانی در صدر اسلام

به گزارش خیریه صفای ایرانی به نقل از ایبنا – آناهید خزیر: پرسش از چیستی زمان، به‌ندرت ذهن کسی را به خود مشغول می‌دارد. انسان‌ها در زندگی روزانه به طور معمول به زمان و اجزای آن نمی‌اندیشند، با این حال مفهوم زمان یکی از بنیادی‌ترین شالوده‌های اندیشه و ادراک ما از جهان را شکل می‌دهد. همان‌گونه که ویتگنشتاین اشاره می‌کند، زمان از آن دسته مفاهیمی است که «معارف از شک» تلقی می‌شود، مفهومی که کمتر درباره‌اش تامل می‌شود، با این وجود باز براساس نظر ویتگنشتاین چهارچوب اصلی تفکرات ما را شکل می‌دهد. تاریخ‌نگاری نیز در سطح عمیق‌تر بر بازسازی و سازمان‌دهی گذشته براساس طرح‌هایی از معنا استوار است، طرح‌هایی که غالبا بر مبنای ادراک زمانی خاصی شکل می‌گیرند، نه فقط بر پایه توالی تقویمی رویدادها. برای مثال تصور خطی یا چرخه‌ای از زمان، یا ایده‌هایی مانند پایان تاریخ، آغاز مقدس، دوران انحطاط یا انتظار موعود همگی نشان می‌دهند که ساختار زمان در تاریخ‌نگاری بیش از آن‌که مبتنی بر گاه‌شماری باشد بر نوعی «فهم زمانی» استوار است. آن‌چه بازگو شد بخشی از کتاب «از آغاز تا انجام؛ بازنمایی مفهوم زمان در تاریخ‌نگاری صدر اسلام» نوشته فاطمه سادات میررضی بود که از سوی انتشارات سماع قلم منتشر شد. برای این کتاب رسول جعفریان مقدمه نوشته است. فاطمه سادات میررضی در ابتدا بگویید منظور شما از مفهوم زمان در این کتاب چیست؟ منظور من از «مفهوم زمان» در این کتاب، صرفاً زمان تقویمی یا سنجش سال‌ها و ترتیب زمانی وقایع نیست؛ بلکه منظورم این است که مسلمانان صدر اسلام چگونه گذشته و آینده را درک و معنا می‌کردند و این درک چه تأثیری بر فهم آن‌ها از زمان حال و روایت وقایع تاریخی داشته است. این رویکرد تا حد زیادی از مفهوم «زمان تاریخی» نزد راینهارت کوزلک گرفته شده است. کوزلک معتقد است زمان تاریخی چیزی فراتر از زمان تقویمی و گاه‌شماری است. برای مثال، صرفاً دانستن این‌که یک خلیفه در چه سالی به قدرت رسیده، همه ابعاد زمانی یک پدیده تاریخی را توضیح نمی‌دهد؛ بلکه باید دید یک جریان تاریخی چه پیشینه‌ای برای خود تصور می‌کرد و چه آینده‌ای را انتظار می‌کشید. کوزلک برای توضیح این مسئله از دو مفهوم مهم «فضای تجربه» و «افق انتظار» استفاده می‌کند. هر کنش یا رویداد تاریخی در نقطه تلاقی تجربه‌های گذشته و انتظارات مربوط به آینده شکل می‌گیرد. من از این چارچوب استفاده کردم تا بررسی کنم مسلمانان صدر اسلام گذشته و آینده خود را چگونه تصور می‌کردند و این تصور چگونه در فهم آن‌ها از زمان حال و در روایت وقایع معاصرشان بازتاب پیدا کرده است. برای بررسی این موضوع نیز تنها به منابع تاریخی اکتفا نکردم، بلکه از مجموعه‌ای از منابع قرآنی، حدیثی، تفسیری و تاریخی استفاده کردم تا بتوانم این درک زمانی را در لایه‌های مختلف فرهنگ اسلامی بازسازی کنم. راینهارت کوزلک در پژوهش‌های تاریخی درک از زمان چه اهمیتی دارد؟ زمان را می‌توان یکی از بنیادی‌ترین مؤلفه‌های هر پژوهش تاریخی دانست. ممکن است مورخ درباره زمان به صورت مستقیم بحث نکند و آن را به عنوان یک پیش‌فرض بدیهی در نظر بگیرد، اما اساساً هیچ روایت تاریخی بدون نوعی تصور از زمان امکان‌پذیر نیست. معمولاً وقتی از ارتباط تاریخ و زمان صحبت می‌کنیم، نخست به تقویم، تاریخ‌گذاری و ترتیب وقوع حوادث توجه می‌کنیم. این وجه بسیار مهم است، اما تنها یک وجه از رابطه تاریخ و زمان است. وجه دیگری که کمتر مورد توجه قرار گرفته، چگونگی حضور گذشته، حال و آینده در روایت تاریخی است. وقتی یک مورخ واقعه‌ای را روایت می‌کند، صرفاً گذشته را گزارش نمی‌کند. انتخاب این‌که چه چیزی از گذشته مهم است، چه چیزی به زمان حال مربوط می‌شود و چه آینده‌ای از دل یک واقعه قابل تصور است، همگی به نوعی درک زمانی وابسته‌اند. بنابراین، هدف من این بوده است که زمان را نه صرفاً به عنوان ظرفی که حوادث در آن اتفاق می‌افتند، بلکه به عنوان یکی از عناصر شکل‌دهنده به خود روایت تاریخی بررسی کنم. ویژگی‌های مفهوم زمان در تاریخ‌نگاری صدر اسلام چیست و چه تفاوتی را مفهوم زمان در نگاه مدرن دارد؟ یکی از پیش‌فرض‌های مهم این پژوهش این است که ادیان، به‌ویژه در مراحل شکل‌گیری، ناگزیر با گذشته و آینده ارتباط برقرار می‌کنند. یک دین جدید فقط مجموعه‌ای از باورها و احکام جدید ارائه نمی‌کند؛ بلکه باید جایگاه خود را در نسبت با گذشته تعریف کند و تصویری از آینده نیز ارائه دهد. به تعبیر دیگر، نوعی بازتعریف گذشته و آینده در فرایند شکل‌گیری یک سنت دینی اتفاق می‌افتد. در مورد اسلام نیز مسئله همین است. یکی از پرسش‌های اصلی من این بود که این بازتعریف گذشته و آینده چگونه شکل گرفت و چگونه در تاریخ‌نگاری مسلمانان بازتاب پیدا کرد. در این‌جا تفاوت مهمی میان این نوع نگاه و تصور مدرن از زمان دیده می‌شود. در سنت اسلامی نخستین، گذشته تنها مجموعه‌ای از وقایع سپری‌شده نیست؛ بلکه گذشته می‌تواند با آفرینش جهان، آدم، پیامبران و تاریخ مقدس پیوند داشته باشد. آینده نیز فقط زمانی نامعلوم نیست، بلکه با مفاهیمی مانند قیامت، رستاخیز، موعود و سرنوشت نهایی انسان معنا پیدا می‌کند. بنابراین گذشته و آینده دارای بار دینی و معنایی هستند و بر فهم زمان حال نیز تأثیر می‌گذارند. البته این به معنای آن نیست که یک تصور ثابت از زمان از صدر اسلام تا امروز بدون تغییر باقی مانده است. در دوره‌های بعدی، به‌ویژه از عصر روشنگری و شکل‌گیری مدرنیته، تحول مهمی در تلقی از زمان در جهان غرب رخ داد. زمان بیش از پیش در چارچوب مفاهیمی مانند پیشرفت، توسعه و آینده باز و نامحدود فهمیده شد. بنابراین، یکی از تفاوت‌های اساسی مورد نظر من این است که در تاریخ‌نگاری اسلامی نخستین، زمان به‌شدت با مفاهیم دینی، آفرینش، نبوت و فرجام جهان پیوند دارد، در حالی که در تلقی مدرن، به‌ویژه در روایت مسلط پس از عصر روشنگری، زمان تاریخی بیشتر در قالب مفاهیمی مانند تحول، پیشرفت و حرکت به سوی آینده فهمیده می‌شود. البته این تفاوت را نباید به صورت یک دوگانه کاملاً ساده میان «زمان اسلامی» و «زمان مدرن» فهمید؛ هر دو سنت در طول تاریخ دچار تحول شده‌اند. آیا می‌توان بین معناهای زمان ارجحیت و برتری قائل شد و گفت که مفهوم امروزی ما از زمان درست‌تر و دقیق‌تر است؟ به نظر من چنین داوری‌ای از اساس با هدف این پژوهش سازگار نیست. من در این تحقیق به دنبال این نیستم که بگویم کدام تصور از زمان درست‌تر یا علمی‌تر است. رویکرد اصلی من، به‌ویژه با توجه به استفاده از رویکرد پدیدارشناختی، توصیف و فهم تجربه و تلقی انسان‌های یک دوره از زمان است؛ یعنی می‌خواهم ببینم آن‌ها زمان، گذشته و آینده را چگونه تجربه و معنا می‌کردند، نه این‌که تلقی آن‌ها را با معیارهای امروز ارزش‌گذاری کنم. بنابراین، اگر امروز تصور متفاوتی از زمان داریم، این تفاوت لزوماً به معنای درست‌تر بودن تصور امروز نیست. هر تلقی از زمان باید در زمینه تاریخی، فرهنگی و فکری خودش فهمیده شود. درک زمانی مسلمانان نسبت به گذشته و آینده چگونه و طی چه فرایندی شکل گرفت؟ درک مسلمانان از گذشته و آینده یک‌باره و در یک مقطع مشخص شکل نگرفت، بلکه در طول سه قرن نخست اسلامی، به‌تدریج شکل گرفت و انباشته شد. دلیل این‌که من بر این فرایند تأکید می‌کنم، این است که صورت کامل‌تر و آشکارتر این درک زمانی را از اواخر قرن سوم هجری به بعد می‌توان در آثار تاریخی مشاهده کرد؛ به‌ویژه در شکل‌گیری تاریخ‌های جهانی. در تاریخ‌های جهانی، برای نخستین‌بار یک چارچوب زمانی بسیار گسترده شکل می‌گیرد که تاریخ اسلام را در یک محور زمانی بلند قرار می‌دهد؛ محوری که از آفرینش آغاز می‌شود، از تاریخ آدم، پیامبران و امت‌های پیشین عبور می‌کند، به تاریخ اسلام و زمان خود مورخ می‌رسد و در نهایت به آخرالزمان و پایان جهان امتداد پیدا می‌کند. بنابراین، تاریخ اسلام دیگر یک مجموعه وقایع مربوط به گذشته نزدیک نیست، بلکه بخشی از یک تاریخ بزرگ‌تر از آغاز جهان تا فرجام آن می‌شود. اما این ساختار در آثار قرن اول و دوم به این شکل کامل وجود ندارد. بنابراین، سؤال مهم این است که چه فرایندی طی شد که در اواخر قرن سوم چنین تصویری از زمان و تاریخ امکان ظهور پیدا کرد؟ در کتاب، این فرایند را در چند مرحله بررسی کرده‌ام. در ابتدا، قرآن اهمیت اساسی دارد؛ زیرا قرآن گذشته را از آفرینش جهان و آدم آغاز می‌کند، تاریخ پیامبران و امت‌های پیشین را روایت می‌کند و در سوی دیگر، آینده را با مفاهیمی مانند قیامت، رستاخیز و پایان جهان معنا می‌کند. بنابراین، از همان ابتدا، یک چارچوب زمانی بسیار گسترده در سنت اسلامی وجود داشت که گذشته‌ای بسیار دور و آینده‌ای فرجام‌شناختی را دربرمی‌گرفت. در مرحله بعد، سنت انساب اهمیت پیدا می‌کند. نسب‌شناسی در جامعه عرب اهمیت زیادی داشت و یکی از کارکردهای آن این بود که گذشته نزدیک افراد و قبایل را به گذشته بسیار دورتر پیوند می‌داد. وقتی این سنت نسبی با روایت‌های مربوط به پیامبران و تاریخ بنی‌اسرائیل پیوند خورد، زنجیره نسب‌ها می‌توانست از عرب و پیامبر اسلام به پیامبران پیشین و در نهایت به آدم و آغاز آفرینش امتداد پیدا کند. در ادامه، تاریخ پیامبران پیشین و تاریخ اسلام در یک روایت تاریخی واحد به یکدیگر متصل شدند. به این ترتیب، وقایع صدر اسلام دیگر به صورت گسسته و مستقل روایت نمی‌شدند، بلکه در امتداد تاریخ پیشین قرار می‌گرفتند. گذشته پیامبران به گذشته مسلمانان تبدیل شد و تاریخ اسلام نیز به‌عنوان ادامه این تاریخ طولانی فهمیده شد. در سوی دیگر، تصور آینده و آخرالزمان نیز به این ساختار اضافه شد. بنابراین، به‌تدریج یک محور زمانی شکل گرفت که آغاز آن آفرینش و پایان آن فرجام جهان بود و تاریخ اسلام در میان این دو قرار می‌گرفت. به همین دلیل، من تاریخ‌های جهانی اواخر قرن سوم و قرن چهارم را صرفاً آغاز یک نوع جدید از تاریخ‌نگاری نمی‌دانم؛ بلکه آن‌ها را محصول و نمود نهایی فرایندی می‌دانم که در طول سه قرن نخست اسلام شکل گرفته بود. اهمیت این آثار در این است که برای نخستین‌بار این درک زمانیِ انباشته‌شده را در قالب یک روایت تاریخی منسجم و بلندمدت به نمایش می‌گذارند. بنابراین، اگر بخواهم در یک جمله پاسخ بدهم، می‌توانم بگویم: درک زمانی مسلمانان از گذشته و آینده در طول سه قرن نخست اسلامی، از طریق تعامل میان قرآن، روایت‌های آفرینش و فرجام‌شناسی، سنت انساب، تاریخ پیامبران و تجربه تاریخی مسلمانان شکل گرفت و از اواخر قرن سوم هجری، در قالب تاریخ‌های جهانی، به‌ صورت یک محور زمانی منسجم از آفرینش تا پایان جهان آشکار شد. طریف خالدی عناصر موثر در این ادراک چه بودند؟ عناصر مؤثر در شکل‌گیری این ادراک زمانی را می‌توان در چند مرحله و در ارتباط با یکدیگر توضیح داد. در درجه نخست، قرآن و سپس منابع تفسیری قرار دارند. قرآن از یک‌سو گذشته را تا آفرینش جهان، آدم و پیامبران پیشین امتداد می‌دهد و از سوی دیگر، با طرح مفاهیمی مانند قیامت، رستاخیز و پایان جهان، افق آینده را نیز ترسیم می‌کند. بنابراین، قرآن نخستین چارچوب گسترده زمانی را در اختیار مسلمانان قرار می‌دهد؛ چارچوبی که در منابع تفسیری و روایی بعدی بسط و جزئیات بیشتری پیدا می‌کند. عامل مهم بعدی، سنت انساب و نسب‌شناسی بود. در جامعه عرب، نسب اهمیت زیادی داشت و همین سنت باعث شد گذشته افراد و قبایل در یک زنجیره نسبی طولانی قرار گیرد. وقتی این سنت با روایت‌های مربوط به پیامبران و تاریخ بنی‌اسرائیل پیوند خورد، نسب‌های عربی نیز به گذشته‌ای بسیار دورتر و در نهایت به آدم و آغاز آفرینش متصل شدند. به این ترتیب، نسب‌شناسی یکی از ابزارهای مهم برای ایجاد پیوستگی میان گذشته نزدیک و گذشته دور بود. پس از آن، اسرائیلیات و روایت‌های مربوط به تاریخ پیامبران اهمیت پیدا می‌کنند. این روایت‌ها جزئیات بسیار بیشتری درباره آفرینش، آدم، پیامبران و امت‌های پیشین در اختیار مسلمانان قرار دادند و امکان دادند تاریخ مقدس گذشته به‌صورت یک زنجیره پیوسته روایت شود. در نتیجه، تاریخ پیامبران پیشین به‌تدریج با تاریخ اسلام پیوند خورد. در کنار این‌ها، روایت‌های آخرالزمانی و فرجام‌شناختی نیز در شکل‌گیری تصور مسلمانان از آینده نقش اساسی داشتند. اگر روایت‌های آفرینش و تاریخ پیامبران، گذشته را تا ابتدای جهان امتداد می‌دادند، روایت‌های آخرالزمانی این محور زمانی را به سمت آینده و پایان جهان ادامه می‌دادند. عامل دیگر، خود تجربه تاریخی مسلمانان و نیاز به روایت کردن تاریخ اسلام بود. با گذشت زمان و شکل‌گیری جامعه و دولت اسلامی، مسلمانان با مجموعه‌ای از وقایع سیاسی، اجتماعی و دینی مواجه شدند که نیازمند ثبت و تفسیر تاریخی بود. در این مرحله، تاریخ اسلام در یک چارچوب زمانی بزرگ‌تر قرار گرفت و به گذشته پیامبران از یک سو و به تصور آینده و فرجام جهان از سوی دیگر متصل شد. بنابراین، این ادراک زمانی حاصل یک عامل واحد نبود؛ بلکه از تعامل قرآن و تفسیر، سنت انساب، اسرائیلیات و تاریخ پیامبران، روایت‌های آخرالزمانی و تجربه تاریخی مسلمانان شکل گرفت. حاصل این فرایند، به‌تدریج ایجاد یک محور زمانی گسترده بود که از آفرینش آغاز می‌شد، از تاریخ پیامبران و امت‌های پیشین عبور می‌کرد، به تاریخ اسلام و زمان مورخ می‌رسید و درنهایت به آینده و پایان جهان امتداد پیدا می‌کرد. درواقع، اهمیت این عناصر در این است که هرکدام بخشی از این محور زمانی را می‌ساختند: قرآن چارچوب کلی را فراهم کرد، انساب پیوند میان نسل‌ها و گذشته را برقرار کرد، روایت‌های پیامبران گذشته را گسترش دادند و روایت‌های آخرالزمانی این محور را به سوی آینده امتداد دادند؛ و تاریخ‌نگاری در نهایت این اجزا را در یک روایت تاریخی منسجم کنار هم قرار داد. ا این ادراک چه تاثیری بر شکل‌گیری روایت‌های تاریخی، به‌ویژه تاریخ‌نگاری‌هایی مانند تاریخ‌های جهانی داشت؟ به نظر من، رابطه میان ادراک زمانی و شکل‌گیری تاریخ‌نگاری را باید تا حدی معکوسِ رابطه‌ای دانست که معمولاً در مطالعات تاریخ‌نگاری مطرح می‌شود. یعنی من معتقدم این‌طور نبوده که ابتدا تاریخ‌های جهانی نوشته شده باشند و بعد از خلال آن‌ها بتوانیم یک تصور زمانی را استخراج کنیم؛ بلکه ابتدا یک ادراک زمانی و یک محور زمانی نسبتاً منسجم شکل گرفت و همین امر یکی از پیش‌شرط‌های امکان تدوین تاریخ‌های جهانی شد. منظورم از این محور زمانی، تصوری است که در آن تاریخ جهان یک آغاز و یک پایان دارد: از آفرینش شروع می‌شود، از تاریخ آدم و پیامبران و امت‌های پیشین عبور می‌کند، به تاریخ اسلام و زمان خود مورخ می‌رسد و درنهایت به آینده و پایان جهان امتداد پیدا می‌کند. اگر چنین تصوری از پیوستگی زمانی وجود نداشت، اساساً قرار دادن تاریخ اسلام در کنار تاریخ پیامبران و امت‌های پیشین و تبدیل کردن آن‌ها به یک روایت تاریخی واحد امکان‌پذیر نبود. بنابراین، تاریخ جهانی را می‌توان تا حدی صورت مکتوب و منسجم‌شده یک ادراک زمانی پیشین دانست. این نکته یکی از وجوه تمایز پژوهش من با بخش مهمی از مطالعات پیشین درباره شکل‌گیری تاریخ‌نگاری اسلامی است. برای مثال، پژوهشگرانی مانند فرد دانر، عبدالعزیز دوری و طریف خالدی هرکدام از زاویه‌ای به فرایند شکل‌گیری تاریخ‌نگاری اسلامی پرداخته‌اند؛ ازجمله به مواد و سنت‌های روایی، راویان و مورخان، تحولات فکری و دینی و شرایطی که به پیدایش آثار تاریخی منجر شد. این مطالعات برای فهم شکل‌گیری تاریخ‌نگاری اسلامی بسیار مهم‌اند، اما در چارچوب پژوهش من، یک عامل کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن عامل زمانی است. پرسش من این است که پیش از آن‌که این مواد در قالب یک اثر تاریخ جهانی کنار هم قرار بگیرند، آیا اصلاً یک تصور از پیوستگی زمانی میان آن‌ها شکل گرفته بود؟ یافته من این است که چنین ادراکی به‌تدریج شکل گرفت و وجود همین محور زمانی، امکان ترکیب این مواد پراکنده و تبدیل آن‌ها به یک روایت تاریخی گسترده را فراهم کرد. به عبارت دیگر، قرآن، روایت‌های آفرینش، انساب، تاریخ پیامبران، اسرائیلیات، روایت‌های آخرالزمانی و اخبار مربوط به تاریخ اسلام، در ابتدا الزاماً یک روایت تاریخی واحد نبودند. اما به‌تدریج، با شکل‌گیری یک تصور پیوسته از زمان، این مواد در یک چارچوب زمانی مشترک قرار گرفتند. در مرحله بعد، تاریخ‌نگار توانست آن‌ها را از آفرینش تا زمان خود و سپس تا فرجام جهان در یک روایت واحد گردآوری کند. بنابراین، من تاریخ جهانی را صرفاً یک ژانر جدید در تاریخ‌نگاری نمی‌دانم؛ بلکه آن را نتیجه و نمود یک تحول عمیق‌تر در شیوه فهم زمان و تاریخ می‌دانم. اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، ادعای من این است که پیش از شکل‌گیری تاریخ جهانی به پعنوان یک قالب نوشتاری، تاریخ جهان باید به عنوان یک کلیت زمانی در ذهن قابل تصور شده باشد. تاریخ جهانی، صورت نوشتاریِ این کلیت زمانی است. عبدالعزیز دوری چگونه عناصر گفتمانی، فرهنگی، دینی و ادبی، در تعامل با هم، چهارچوب زمانی را در ذهن مسلمانان صدراسلام شکل دادند؟ این چارچوب زمانی حاصل یک عامل منفرد نبود، بلکه به‌تدریج از تعامل چند جریان شکل گرفت. در ابتدا، قرآن چارچوب اصلی را فراهم کرد؛ از یک‌سو گذشته را به آفرینش، آدم و پیامبران پیشین پیوند داد و از سوی دیگر، با طرح قیامت و فرجام جهان، آینده را نیز معنا کرد. بعد از آن، این چارچوب در منابع تفسیری و روایی بسط پیدا کرد. از طرف دیگر، سنت انساب و نسب‌شناسی عرب امکان مهمی برای پیوند دادن گذشته نزدیک با گذشته بسیار دور فراهم کرد. وقتی نسب‌های عربی از طریق پیامبران به گذشته بنی‌اسرائیل و درنهایت به آدم و آفرینش متصل شدند، یک زنجیره زمانی طولانی شکل گرفت. در کنار این‌ها، روایت‌های مربوط به پیامبران و اسرائیلیات نیز گذشته را گسترده‌تر و جزئی‌تر کردند و روایت‌های آخرالزمانی نیز این محور را از سوی دیگر به آینده و پایان جهان امتداد دادند. بنابراین، این عناصر به‌تدریج در یکدیگر تنیده شدند و یک تصور نسبتاً منسجم از تاریخ به‌عنوان یک کلیت زمانی، از آفرینش تا فرجام جهان ایجاد کردند. تاریخ‌نگاری جهانی اواخر قرن سوم و قرن چهارم را می‌توان یکی از مهم‌ترین نمودهای مکتوب همین فرایند دانست. مهم‌ترین دستاورد مفهوم «تاریخ اکنون» برای فهم تاریخ‌نگاری مسلمانان چیست و این مفهوم چه چیزی را در خوانش سنتی متون تاریخی تغییر می‌دهد؟ منظور من از «تاریخ اکنون» تاریخِ زمان معاصر یا تاریخِ دوره‌ای که مورخ در آن زندگی می‌کند نیست. «تاریخ اکنون» یعنی این‌که گذشته را در نسبت با یک «اکنون تاریخی» مشخص مطالعه کنیم. هر مورخ گذشته را از یک موقعیت زمانی خاص روایت می‌کند؛ موقعیتی که در آن، تجربه‌هایی از گذشته و انتظارهایی از آینده وجود دارد. بنابراین گذشته برای او یک امر کاملاً تمام‌شده و منفصل از زمان حال نیست، بلکه در پرتو مسائل، تجربه‌ها و افق انتظارات اکنون او معنا پیدا می‌کند. در این معنا، اکنون محل تلاقی گذشته و آینده است و روایت تاریخی نیز محصول همین وضعیت زمانی است. پس برای فهم یک متن تاریخی فقط نباید بپرسیم «مورخ درباره گذشته چه گفته است؟»، بلکه باید بپرسیم «این گذشته در اکنون تاریخی او چه معنایی داشته و چگونه تجربه گذشته و تصور آینده بر روایت او از آن اثر گذاشته است؟»به همین دلیل، «تاریخ اکنون» به ما اجازه می‌دهد تاریخ‌نگاری را فقط بازتاب گذشته ندانیم، بلکه آن را محصول یک رابطه زمانی میان گذشته، اکنون و آینده بدانیم. به نظر من، مهم‌ترین دستاورد این مفهوم این است که زمان حال مورخ را از حاشیه به متن تاریخ‌نگاری می‌آورد. در خوانش سنتی، معمولاً مورخ را راوی گذشته می‌دانیم و می‌پرسیم چه چیزی را درباره گذشته گزارش کرده و گزارش او تا چه اندازه با واقعیت تاریخی مطابقت دارد. اما مفهوم «تاریخ اکنون» توجه ما را به این مسئله جلب می‌کند که مورخ، گذشته را همیشه از درون یک اکنون تاریخی مشخص روایت می‌کند. یعنی گذشته برای مورخ یک واقعیت کاملاً منفصل و تمام‌شده نیست؛ بلکه گذشته در نسبت با مسائل، تجربه‌ها و افق انتظارات زمان حال او معنا پیدا می‌کند. بنابراین، برای فهم یک اثر تاریخی فقط نباید پرسید «چه اتفاقی افتاده است؟»، بلکه باید پرسید «گذشته در زمان نگارش اثر، چه معنایی برای مورخ داشته و چرا او این گذشته را به این شکل بازسازی و روایت کرده است؟» این نکته در تاریخ‌نگاری مسلمانان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ زیرا در بسیاری از آثار، گذشته، حال و آینده در یک روایت واحد به هم پیوند خورده‌اند. برای مثال، وقتی یک مورخ تاریخ اسلام را از آفرینش آغاز می‌کند، آن را از مسیر تاریخ پیامبران و امت‌های پیشین به زمان خودش می‌رساند و سپس آن را در افق آخرالزمان قرار می‌دهد، در واقع فقط در حال گزارش کردن گذشته نیست؛ بلکه زمان حال خود را نیز در یک کل تاریخی بزرگ‌تر معنا می‌کند. بنابراین، مفهوم «تاریخ اکنون» خوانش ما از متون تاریخی را از یک خوانش صرفاً گذشته‌محور خارج می‌کند. ما علاوه بر بازسازی گذشته، به این موضوع نیز توجه می‌کنیم که این گذشته چگونه در یک اکنون تاریخی خاص انتخاب، سازمان‌دهی و معناگذاری شده است. فرد دانر آگاهی امروز ما از درک و معنای زمان در گذشته چه تاثیری در فهم تاریخی ما از آن آثار دارد؟ به نظر من، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای توجه به مفهوم زمان این است که ما را متوجه می‌کند زمان برای همه انسان‌ها و همه فرهنگ‌ها به یک شکل تجربه و فهم نشده است. ما امروز به دلیل تجربه مدرنیته و به‌ویژه شکل‌گیری مفاهیمی مانند پیشرفت، توسعه و آینده‌محوری، تا حد زیادی به یک تصور خطی و نسبتاً بدیهی از زمان عادت کرده‌ایم. این تصور آن‌قدر در ذهن ما نهادینه شده که گاهی تصور می‌کنیم گویی انسان‌ها در همه دوره‌ها و فرهنگ‌ها زمان را به همین شکل می‌فهمیده‌اند. در حالی که چنین نیست. ادراک زمان یک امر تاریخی و فرهنگی است و در طول زمان تغییر می‌کند. به‌خصوص از دوره روشنگری به بعد، در اروپا تصور جدیدی از زمان تاریخی شکل گرفت که در آن آینده بیش از گذشته به عرصه‌ای برای پیشرفت، تغییر و امکان‌های جدید تبدیل شد. این تحول به‌تدریج نوع خاصی از زمان تاریخی را به الگوی مسلط تبدیل کرد و بعدها، از طریق فرآیندهای مدرنیته و گسترش نگاه اروپامحور، تأثیر آن به جوامع دیگر نیز رسید. بنابراین، وقتی امروز به متون تاریخی گذشته نگاه می‌کنیم، باید مراقب باشیم که تصور زمانی خودمان را به گذشته تحمیل نکنیم. حتی در مورد جهان اسلام نیز نمی‌توان گفت «مسلمانان» در همه دوره‌ها یک تصور ثابت از زمان داشته‌اند. فهم زمانی مسلمانان صدر اسلام با فهم زمانی مسلمانان در دوره‌های بعدی و با فهم ما در جهان معاصر یکسان نیست. خود این مفهوم در طول تاریخ دستخوش تحول شده است. برای همین، پرسش اصلی من این نیست که کدام تصور از زمان درست‌تر یا واقعی‌تر است؛ بلکه می‌خواهم بفهمم انسان‌ها در دوره‌ها و فرهنگ‌های مختلف چگونه زمان را تجربه و معنا می‌کردند. اگر این تفاوت را در نظر نگیریم، ممکن است متون تاریخی گذشته را با پیش‌فرض‌های زمان خودمان بخوانیم و در نتیجه بخشی از معنای واقعی آنها را از دست بدهیم. از این منظر، مطالعه مفهوم زمان در تاریخ‌نگاری اسلامی فقط مطالعه یک موضوع فرعی نیست؛ بلکه راهی است برای این‌که بفهمیم مورخان مسلمان گذشته، حال و آینده را چگونه در کنار یکدیگر قرار می‌دادند و تاریخ را در چه افق زمانی‌ای معنا می‌کردند.

دیدگاهتان را بنویسید